دربارۀ تبعید، حساب‌رسی اخلاقی با نخبه‌گان جهان‌وطن افغانستان

آیینه‌ای که از روبه‌روشدن با آن سر باز می‌زنیم

در هر انتظاری، نوعی آرامش خاص نهفته است. بسیاری از ما، یعنی متخصصان، نخبه‌گان، رهبران جامعۀ مدنی، خبرنگاران، دانشگاهیان و اهل فکر افغانستانی که پس از اسد/مرداد ۱۴۰۰ کشور را ترک کردیم، در سکوت به این فرض خو گرفته‌ایم که تبعید شاید امری موقتی باشدو حاکمیت بی‌رحمانۀ طالبان احتمالاً یک وقفه است،  و سرانجام برمی‌گردیم تا نقش‌هایی را که روزگاری بازی می‌کردیم از سر بگیریم.

وقتی گرد هم می‌آییم، معمولاً از رویایی «زمانی که اوضاع تغییر کند» سخن می‌گوییم، در همایش‌ها شرکت می‌کنیم، گزارش و مقاله می‌نویسیم و به نشست‌های آنلاین می‌پیوندیم و در نهایت هر بار برای یکدیگر و برای مخاطبان بین‌المللی نقش اجرا می‌کنیم.

اما اگر خودِ انتظار معضله باشد، چه؟ اگر امتناع ما از نگاه انتقادی به گذشتۀ خود، یعنی به آن‌چه کردیم و نکردیم و آن‌چه در بیست سال جمهوری به آن بدل شدیم، تنها یک غفلت فکری نباشد، بلکه یک ناکامی اخلاقی باشد، چه؟

این پرسش ساده‌ای نیست اما پرسشی ضروری است.

به یاد دارم زمانی که آثار اروینگ گافمن، جامعه‌شناس را در دانشگاه امریکایی افغانستان به دانشجویانم درس می‌دادم، به این فکر می کردم که ما یک صحنۀ تئاتر ساخته بودیم. گافمن زندگی اجتماعی را نوعی تئاتر توصیف می‌کرد. در این تئاتر یک «پیش‌صحنه»  وجود دارد که در آن یک اجرای عمومی است که برای تماشاگران خود به نمایش می‌گذاریم، و یک «پشت‌صحنه» که واقعیتی خصوصی‌ست و آن را کسی نمی بیند. نخبه‌گان جهان‌وطن افغانستان بیست سال در پیست پیش‌صحنه نقش بازی کردند.

ما به زبان دموکراسی، حقوق بشر، برابری جنسیتی و حکومت‌داری خوب سخن می‌گفتیم. تالارهای همایش کابل، ژنو، بروکسل و واشنگتن را پر می‌کردیم. نسبتاً خوش‌بیان و درس‌خواندۀ غرب بودیم. معمولاً با تمویل‌کننده‌گان خوش و بش می کردیم.

در طول سال‌ها، با نوشتن همان پروپوزل‌های تکراری، شرکت در همان کارگاه‌ها تکراری و به‌ کاربردن همان چارچوب‌های تکراری، به تعبیر فیلسوف معروف،  جودیت باتلر، ما خودِ «اجرا» شدیم. ما خود را به‌ عنوان نوع خاصی از سوژه تولید کردیم: «افغانِ خوب»، چهرۀ پذیرفتنی کشوری در حال بازسازی، و در این روند، به ‌تدریج فاصلۀ انتقادی‌ای را از دست دادیم که برای پرسیدن این پرسش لازم بود: آیا آن‌چه را می‌ساختیم واقعاً کارایی داشت ؟

در همین‌حال، پشت‌صحنه داستان دیگری را روایت می‌کرد. دولت شکننده و فاسد بود و روزبه‌روز از اکثریت مردم افغانستان فاصله می‌گرفت. دستاوردها نابرابر بودند. وابسته‌گی به تمویل خارجی یک مرحلۀ گذرا نبود، بلکه کل واقعیت بود. بسیاری از ما این موضوع را می‌دانستیم اما چیزی نگفتیم. چرا سکوت کردیم؟

ماریلا پاندولفی، انسان‌شناس، پاسخی دردناک اما صادقانه به این پرسش می‌دهد. به استدلال او، کمک‌های بشردوستانۀ بین‌المللی از طریق سازوکاری عمل می‌کند که او آن را «چرخۀ قربانی‌سازی ـ نجات‌بخشی» می‌نامد. بازیگران محلی برای دریافت تمویل، شناسایی، رسمیت‌یابی و مشروعیت باید پیوسته قربانی تولید کنند، یعنی کسانی که به نجات نیاز دارند، و می‌باید خود را به عنوان پلی میان قربانیان و نجات‌دهنده‌گان بین‌المللی فرض گیرند.

بنابراین، در این چارچوب اگر مشکلات حل می‌شدند، پیسۀ تمویل قطع می‌شد. اگر روند این نجات‌بخشی بیش از حد پیچیده می‌شد، تمویل‌کننده‌گان روی برمی‌گرداندند.

جامعۀ مدنی افغانستان در پیمودن و بازی کردن این نظام وابسته‌گی و چرخۀ قربانی‌سازی-نجات‌بخشی به‌ گونۀ شگفت‌انگیزی مهارت پیدا کرد. کم کم یاد گرفتیم بحران‌های سیاسی کشورمان را به زبان «ظرفیت‌سازی»، «هماهنگی» و «توسعۀ نهادی» ترجمه کنیم. یاد گرفتیم بفهمیم کدام مشکلات قابل تمویل‌اند و کدام‌ها نیستند و بیش از همه، یاد گرفتیم از پرسش‌هایی دوری کنیم که تمویل‌کننده‌گان را ناراحت می‌کرد؛ پرسش‌هایی دربارۀ تناقض‌های جنگٍ که به نام دموکراسی جریان داشت، دربارۀ جنگ‌سالاران فاسد پیشین و دیاسپورای دو تابعیته که در دولت ادغام شده بودند و رهبری آن را در دست داشتند، و پرسش‌هایی دربارۀ شکاف میان «حباب کابل» و باقی کشور.

این موضوع صرفاً فساد یا بدنیتی نبود. به تعبیر پاندولفی، این منطق «انگارۀ بشردوستانه» (humanitarian imaginary) بود؛ مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های عمیقاً ریشه‌دار دربارۀ این‌که بازسازی چه شکلی دارد، ذی‌نفع یا بهره‌ور آرمانی کیست و چه چیزی پیشرفت به شمار می‌آید. این پیش‌فرض‌ها از بیرون افغانستان آمده بودند و ما، نخبه‌گان جهان‌وطن، کسانی بودیم که آن‌ها را به واقعیت محلی ترجمه کردیم، اغلب بی‌آن‌که بومی‌سازی‌شان کنیم یا بپرسیم که آیا با واقعیت جامعه سازگارند.

موضوع از این هم فراتر می‌رود. پس از ۱۳۸۰، جهان از ما خواست که مدرن‌بودن و سازگاری خود با ارزش‌های لیبرال غربی را ثابت کنیم تا بتوانیم جدی گرفته شویم.

این خواسته یک معیار دوگانه پدید آورد: «افغان خوب» که پروژۀ بین‌المللی را پذیرفت و «افغان بد» که در برابر آن ایستاد. ما، نخبه‌گان جهان‌وطن، تقریباً بنا بر تعریف در سوی این امر «خوب»، این شکاف قرار داشتیم. اما بهای این جایگاه، خودسانسوری بود؛ چشم‌بستن بر فرسایش ارزش‌های اخلاقی‌ای که شرافت انسانی را تعریف می‌کنند، و نادیده‌گرفتن دوستان و همکاران خودمان که کشور را ترک کردند و در غرب ساکن شدند، اما همزمان مدعی بومی‌بودن و مالکیت جامعۀ مدنی افغانستان بودند. ما می‌ترسیدیم این وضع را با صدای بلند نقد کنیم، از بیم آن‌که هوادار طرف مقابل پنداشته شویم، و «خوب‌بودن» خود را بارها و بارها اجرا کردیم، تا آن‌که این اجرا به هویت ما بدل شد.

اکنون با نگاهی به این تجربه‌ها، پرسش این است: آیا در تبعید خود را هدر می‌دهیم؟

ادوارد سعید،  روشنفکر فلسطینی  که خود در تبعید دائمی بود، نوشت: آواره‌گی، با همۀ دردی که دارد، موهبت اخلاقی کمیابی با خود می‌آورد. تبعیدی جهان را با « دوگانگی دید» می‌بیند. از یک طرف وطن را در حافظۀ خود حمل می‌کند و از طرف دیگر در واقعیتی تازه زنده‌گی می‌کند، و این دوگانه‌گی، اگر پذیرفته شود، آگاهی انتقادی بی‌همتایی پدید می‌آورد.

تبعیدی می‌تواند چیزی را ببیند که اهل درون فرهنگ از دیدنش ناتوان‌اند. چنان‌که سعید یادآور می‌شود، بسیاری از تبعیدیان، آواره‌گی خود را این‌گونه جبران می‌کنند: وطن را در لحظۀ ترک آن منجمد می‌کنند، آن را آرمانی می‌سازند، از بررسی انتقادی‌اش سر باز می‌زنند، دیگران را مقصر ناکامی‌ها می‌دانند، و چشم‌به‌راه بازگشت می‌مانند تا آن‌چه را بود احیا کنند.

این دقیقاً همان «ذهنیت برزخی» (interregnum mentality) است که بسیاری از ما در پیش گرفته‌ایم. ما فروپاشی ۱۴۰۰ را یک وقفه می‌دانیم، نه یک گسست. منتظریم برگردیم و نقش‌های خود را از سر بگیریم، بی‌آن‌که بپرسیم آیا آن نقش‌ها و رفتارها، آن‌گونه که اجرای‌شان کردیم، از نظر اخلاقی موجه یا کافی بودند.

می‌دانم که آواره‌گی معمولاً تبعیدیان را «تاریخ‌زدایی» می‌کند؛ یعنی آنان را از پیشینه و صدای سیاسی‌شان تهی می‌سازد و به چهره‌هایی از رنج محض فرو می‌کاهد. هرچه تبعید طولانی‌تر شود، رنج آنان در چشم دیگران کمتر «اصیل» جلوه می‌کند. به سخن دیگر، فشاری وجود دارد که تبعیدی قربانی باقی بماند: بی‌صدا، بی‌تاریخ و سپاس‌گزار. نخبه‌گان جهان‌وطن افغانستان با گونه‌ای از همین فشار روبه‌رو هستند. ما یکدیگر را سرزنش می‌کنیم و ناکامی‌های خود را  هویت قومی می‌دهیم، زیرا مخاطبان ما، یعنی تمویل‌کننده‌گان غربی، با ما در نقش قربانیان طالبان راحت‌اند.

اما این مخاطبان با ما یک‌جا، به عنوان کنشگران سیاسی‌ای که در آن‌چه رخ داد مسئولیت دارند، و دربارۀ پروژۀ ناکام بین‌المللی  در افغانستان  که حرف‌های صریح و تندی درباره‌اش وجود دارد، کمتر راحت‌اند.

بنابراین، برای بازپس‌گیری جایگاه و هویت‌های پیچیدۀ خود، باید در برابر تاریخ‌زدایی و بازی  تخطئه‌جویی که تبعید بر ما تحمیل می‌کند، ایستاده‌گی کنیم.

پس راه اخلاقی پیشِ رو در عمل چه شکلی دارد؟ صحنۀ قدیم از میان رفته است. نظام مایه‌پروری که ما را سرپا نگه می‌داشت، دیگر مخاطب اصلی ما نیست. نقش‌هایی که بیست سال تمرین کردیم، دیگر به همان شکل وجود ندارند.

این امر یک فقدان نه، بلکه یک رهایی هست. راه اخلاقی مقاومت در برابر طالبانیسم، و در برابر شرایطی که طالبانیسم را ممکن ساخت، نه با بازگشت به اجرای قدیم، بلکه با حساب‌رسی صادقانه از همان اجرا آغاز می‌شود. شرط این است که بپرسیم کجا در برابر بی‌عدالتی منفعل بودیم؛ کجا ناکامی‌های دولت و ناکامی‌های خودمان را دیدیم و رو برگرداندیم؛ کجا چارچوب‌هایی از تمویل‌کننده‌گان را پذیرفتیم که مبارزۀ ما را سیاست‌زدایی کردند؛ و کجا اجرای دموکراسی را با جوهر آن اشتباه گرفتیم.

این حساب‌رسی، خودآزاری نیست؛ پیش‌شرط اعتبار است. جامعۀ مدنی افغانستان اگر بدون انجام این کار، چه به‌ صورت فزیکی و چه فکری، برگردد، همان ناکامی‌ها را در بستری تازه بازتولید خواهد کرد. مردم افغانستان، بیست سال جمهوری‌ای را تجربه کردند که وعده‌های بسیار داد و به‌ گونۀ نابرابر به آن‌ها عمل کرد، سزاوار چیزی بهتر از این‌اند.

«روشنفکر تبعیدی» حقیقت‌های ناخوشایند را بر زبان می‌آورد، حتا به جامعۀ خودش. سوژۀ اخلاقی دو چیز را همزمان در خود نگه می‌دارد: درکی از شرایطی که انتخاب‌هایش را شکل داد، و امتناع از این‌که این شرایط را بهانه سازد. امروز طالبان صحنه را تصرف کرده‌اند. اما صحنه هرگز اصل موضوع نبود. اصل موضوع حق مردم افغانستان برای تعیین آیندۀ خودشان بود و همچنان هست. دفاع از این حق در تبعید، به چیزی بیش از انتظار نیاز دارد. به شهامت اخلاقی نیاز دارد تا صادقانه در آیینه بنگریم، و لو زمانی که آن‌چه می‌بینیم را دوست نداریم.

برگردان عمر صدر

ویرایش کاوه جبران

درباره نویسنده

عکس آواتار

عمر شریفی

دکتر عمر شریفی پژوهشگر ارشد و دبیر دفتر کابل در «مؤسسه مطالعات افغانستان آمریکا» است. او همچنین استادیار علوم اجتماعی در «دانشگاه آمریکایی افغانستان» می‌باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *