عمر شریفی آینهای در برابر نخبگان جهانوطن افغانستان گذاشت و از ما خواست به نقشهایی نگاه کنیم که در بیست سال جمهوری بازی کردیم. نصیر احمد اندیشه این آینه را پذیرفت، آن را به درون دستگاه دولت برد و با تفکیک میان مسئولیت سیاسی و اخلاقی، بحث را یک گام پیشتر برد. هر دو نوشته را با علاقه و احترام خواندم. در فرهنگ سیاسی ما معمولاً همه برای شکستها مقصری دارند، جز خودشان. در چنین فضایی، همین آمادگی برای نگاهکردن به گذشته ارزشمند است. اما هنگام خواندن این دو نوشته، پرسشی ذهنم را مشغول کرد که به نظرم هنوز به اندازهٔ کافی مطرح نشده است: ما از حسابدهی سخن میگوییم، اما دقیقاً قرار است در برابر چه کسی حساب بدهیم؟
شریفی از نخبگان میخواهد به عملکرد خود نگاه کنند. اندیشه از کسانی که در ردههای مختلف دولت کار کردهاند میخواهد سکوت را بشکنند و سهم خود را توضیح دهند. هر دو از ضرورت بازنگری و پذیرش مسئولیت سخن میگویند. اما یک طرف مهم ماجرا در این میان کمتر دیده میشود: مردمی که قرار است این توضیحات را بشنوند، بپرسند و دربارهٔ آن داوری کنند.
به بیان ساده، ما نخبگان دوباره دور هم جمع شدهایم تا دربارهٔ اشتباهات خود صحبت کنیم. خودمان میپرسیم، خودمان پاسخ میدهیم و احتمالاً در پایان هم از صداقت یکدیگر تشکر میکنیم. اگر کمی خوششانس باشیم، چند نفر هم در شبکههای اجتماعی مینویسند: «چه نقد شجاعانهای!» اما آیا این همان حسابدهی است که جامعهٔ افغانستان به آن نیاز دارد؟
استدلال من این است که مشکل ما فقط این نبود که نخبگان حساب ندادند. مشکل عمیقتر این بود که در بیست سال جمهوری، بسیاری از نخبگان بیشتر در برابر صاحبان پول و قدرت پاسخگو بودند تا در برابر مردمی که پیامد تصمیمهایشان را تحمل میکردند. خطر امروز این است که همین رابطه در تبعید نیز ادامه پیدا کند؛ این بار نه با گزارش پروژه و نشست رسمی، بلکه با نوشتههایی دربارهٔ خودانتقادی.
اعتراف با حسابدهی فرق دارد
فرض کنید کسی بیست سال مسئول ادارهای بوده است. پس از فروپاشی آن، مقالهای مینویسد و میگوید اشتباه کرده، برخی تصمیمهایش نادرست بوده و باید بهتر عمل میکرد. این سخنان ممکن است کاملاً صادقانه باشند و گفتنشان شجاعت بخواهد. اما آیا او با نوشتن چنین مقالهای حساب داده است؟ نه لزوماً. میان اعتراف و حسابدهی تفاوتی بنیادین وجود دارد. در اعتراف، خود فرد تصمیم میگیرد از چه سخن بگوید، تا کجا توضیح دهد و کدام بخش از گذشته را بازگو کند. در حسابدهی، دیگران حق دارند پرسشهایی پیش بکشند که شاید او هیچ علاقهای به پاسخ دادنشان نداشته باشد.
یک وزیر سابق ممکن است در خاطراتش بنویسد که شب و روز برای افغانستان کار کرده است. شاید واقعاً هم چنین بوده باشد. اما شهروندی که از تصمیمهای همان وزارت آسیب دیده، حق دارد بپرسد: بودجه کجا مصرف شد؟ چرا فلان تصمیم گرفته شد؟ چه کسانی سود بردند و چه کسانی زیان دیدند؟ و چرا وقتی مردم اعتراض میکردند، صدایشان شنیده نمیشد؟ تفاوت دقیقاً همینجاست: در اعتراف، فرد روایت گذشته را در اختیار دارد؛ در حسابدهی، دیگران میتوانند آن روایت را به چالش بکشند.
ادبیات علوم سیاسی همین تمایز را دقیقتر بیان میکند. حسابدهی رابطهای است میان یک کنشگر و یک «مرجع» و سه عنصر دارد: کنشگر موظف است کارنامهاش را توضیح دهد، مرجع حق دارد بپرسد و داوری کند، و این داوری پیامد دارد. در گفتوگوی کنونی، عنصر نخست حاضر است. دو عنصر دیگر غایباند.
“بخشی از نخبگان هم خروج را در اختیار داشتند و هم امروز از تبعید صدا دارند. اکثریت مردم افغانستان از هر دو محروماند”
کارل یاسپرس پس از جنگ جهانی دوم میان انواع گناه و مسئولیت تمایز گذاشت. داور گناه اخلاقی وجدان خود فرد است. اما مسئولیت سیاسی به پیامد تصمیمهایی مربوط میشود که بر زندگی دیگران اثر گذاشتهاند، و داوری آن نمیتواند تنها به خود فرد سپرده شود. اندیشه با پذیرش سهم خود در مسئولیت سیاسی، گام مهمی برداشته است. اما اگر این پذیرش به نوشتن از گذشته و پرسیدن از خود محدود بماند، مسئولیتی سیاسی با ابزار مسئولیت اخلاقی تسویه شده است. اعتراف میتواند آغاز حسابدهی باشد، ولی پایان آن نیست.
منظورم از پیامد این نیست که هر کسی در دولت جمهوری کار کرده باید محاکمه شود. مسئولیتها یکسان نبودهاند و نباید همه را با یک معیار سنجید. اما پاسخگویی باید دستکم بر اعتبار عمومی افراد، بر روایت تاریخی از عملکردشان و بر ادعاهای آیندهشان برای نمایندگی سیاسی اثر بگذارد. اگر هیچ پاسخی قابل اعتراض نباشد و هیچ داوریای پیامد نداشته باشد، با حسابدهی فاصلهٔ زیادی داریم.
در جمهوری به چه کسی حساب میدادیم؟
برای فهم مشکل امروز باید به گذشته برگردیم. در بیست سال جمهوری، نهادهای دولتی، سازمانهای مدنی و مؤسسات پژوهشی افغانستان پیوسته گزارش مینوشتند: گزارش ماهانه، سهماهه و سالانه، گزارش فعالیت، گزارش مالی و گزارش ارزیابی. گاهی به نظر میرسید اگر انرژیای که صرف نوشتن گزارش میشد صرف حل مشکلات مردم میگردید، دستکم چند مشکل کمتر داشتیم. اما مسئله تعداد گزارشها نبود. مسئله این بود که برای چه کسی نوشته میشدند.
یک سازمان مدنی برای اجرای پروژهای در یک روستا بودجه میگرفت. پس از پایان کار، گزارشی مفصل برای تمویلکننده آماده میشد؛ با عکسهای رنگی، جدول فعالیتها و شرح دستاوردها. اما چند بار همان سازمان به روستا برمیگشت تا بپرسد آیا پروژه واقعاً زندگی مردم را بهتر کرده است؟ چند بار مردم فرصت داشتند بگویند گزارش با تجربهٔ آنان فرق دارد؟ نمیخواهم ادعا کنم همهٔ سازمانها چنین بودند. افراد و نهادهای زیادی صادقانه کار کردند و خدمات ارزشمندی انجام دادند. مشکل ساختاری بود: ادامهٔ کار بسیاری از نهادها به رضایت تمویلکننده بستگی داشت، نه به رضایت کسانی که قرار بود از آن کار بهره ببرند. پژوهشگران سازمانهای غیردولتی این وضع را غلبهٔ «حسابدهی رو به بالا» بر «حسابدهی رو به پایین» نامیدهاند.
دستگاه دولت نیز با مشکلی مشابه روبهرو بود. کارمند در برابر رئیس پاسخگو بود، رئیس در برابر وزیر و وزیر در برابر رئیسجمهوری یا حلقههای قدرت. در کنار آن، نهادهای بینالمللی و تمویلکنندگان در تعیین اولویتها نفوذ چشمگیری داشتند. دولتی که بخش بزرگ بودجهاش از بیرون تأمین میشد، انگیزهٔ ساختاری کمتری داشت که در برابر شهروندان خود پاسخگو باشد. سازوکارهای قانونی و نظارتی وجود داشتند، اما پرسش این است که شهروند عادی در عمل تا چه اندازه میتوانست مسئولان را به پاسخگویی وادارد.
بنابراین دقیقتر است بگوییم جمهوری فاقد حسابدهی نبود؛ حسابدهی در آن بهشدت نابرابر بود. کسانی که منابع مالی و قدرت سیاسی داشتند، میتوانستند بپرسند. کسانی که پیامد تصمیمها را تحمل میکردند، قدرت چندانی برای بازخواست نداشتند. این همان مشکلی است که امروز نیز باید دربارهٔ آن سخن بگوییم.
در تبعید، برای کدام تماشاگران؟
شریفی با تکیه بر مفهوم «اجرا» نشان میدهد که نخبگان در دوران جمهوری نقشهایی بازی میکردند که مخاطبان داخلی و خارجی از آنان انتظار داشتند. این تصویر گویاست. اما هر اجرا، افزون بر بازیگر، تماشاگر هم دارد؛ و شکل اجرا را تماشاگر تعیین میکند. در دوران جمهوری، بخشی از جامعهٔ مدنی برای تمویلکنندگان اجرا میکرد. برخی مقامهای دولتی نیز در نشستهای بینالمللی تصویری از افغانستان ارائه میدادند که با زندگی بسیاری از شهروندان فاصله داشت. در کنفرانسها از پیشرفت، اصلاحات و دستاورد سخن گفته میشد، در حالی که در بسیاری از مناطق کشور مردم با ناامنی، فقر و محرومیت دستوپنجه نرم میکردند.
پرسش امروز این است: آیا پس از فروپاشی، تماشاگران این نمایش عوض شدهاند؟
بخش مهمی از گفتوگوی سیاسی ما در رسانههای بیرون از کشور، در شبکههای اجتماعی و در نشستهایی جریان دارد که بیشتر در اروپا و امریکا برگزار میشوند. بسیاری از شرکتکنندگان نیز همان مقامهای سابق، پژوهشگران و فعالانیاند که در دوران جمهوری حضور داشتند. این گفتوگوها ضروریاند و تبعید نباید به معنای سکوت باشد. اما باید پرسید که آیا فقط موضوع سخنرانیها تغییر کرده یا رابطهٔ ما با مخاطبان نیز.
دیروز دربارهٔ دستاوردهای جمهوری سخنرانی میکردیم؛ امروز دربارهٔ اشتباهاتش. دیروز برای موفقیتهایمان تشویق میشدیم؛ امروز ممکن است برای شجاعت در اعتراف به شکستهایمان تحسین شویم. اگر مخاطب اصلی در هر دو حالت همان حلقهٔ محدود باشد، ساختار چندان تغییر نکرده است. حسابرسیای که برای همان تماشاگران اجرا شود، فصل تازهای از همان نمایش است.
این سخن صداقت شریفی یا اندیشه را زیر سؤال نمیبرد. مسئله نیت افراد نیست. ممکن است کسی با صادقانهترین نیت سخن بگوید، اما در ساختاری قرار داشته باشد که صدای گروهی را بلند و صدای گروهی دیگر را خاموش میکند.
پس از بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، شمار زیادی از مقامهای دولتی، استادان دانشگاه، روزنامهنگاران، فعالان مدنی و دیگر شهروندان افغانستان کشور را ترک کردند. خروج همهٔ آنان انتخابی آزادانه نبود. بسیاری زیر تهدید جانی، تعقیب سیاسی و خطر زندان مجبور به رفتن شدند. پس نباید مهاجرت آنان را صرفاً فرار از مسئولیت دانست. اما واقعیت دیگری هم هست: امکان خروج، و پس از آن دسترسی به رسانهها و نهادهای بینالمللی، برابر توزیع نشده بود. برخی از راه شبکههای حرفهای، دانشگاهی یا سیاسی به کشورهای امن رسیدند. بسیاری دیگر چنین امکانی نداشتند. عدهای در افغانستان ماندند و عدهای در کشورهای همسایه در شرایطی دشوار زندگی میکنند.
آلبرت هیرشمن استدلال میکند که اعضای هر نهادی که رو به زوال است، دو واکنش اصلی دارند: «خروج» یا «صدا»؛ ترک کردن یا ماندن و اعتراض. وضعیت امروز ما نمونهٔ روشنی از توزیع نابرابر این دو امکان است. بخشی از نخبگان هم خروج را در اختیار داشتند و هم امروز از تبعید صدا دارند. اکثریت مردم افغانستان از هر دو محروماند: خروج برایشان ناممکن یا بسیار پرهزینه است و صدا زیر حاکمیت طالبان سرکوب میشود. این به معنای خاموشی کامل داخل کشور نیست. زنان، جوانان و گروههای گوناگون اجتماعی همچنان به شیوههای مختلف مقاومت و اعتراض میکنند. اما هزینهٔ سخن گفتن برای آنان به مراتب بیشتر است.
این نابرابری خود باید بخشی از موضوع حسابدهی باشد. ما که امروز در فضایی نسبتاً امن مینویسیم و سخن میگوییم، باید بپرسیم چگونه میتوانیم امکانات خود را در خدمت شنیدهشدن کسانی بگذاریم که این امکانات را ندارند. نکتهٔ مهم این است که به جای آنان سخن نگوییم و گمان نکنیم وظیفهمان را انجام دادهایم. باید شرایطی فراهم شود که آنان، تا جایی که امنیت و خواست خودشان اجازه میدهد، روایتها و پرسشهایشان را خودشان مطرح کنند.
چه کسانی در این گفتوگو غایباند؟
واژهٔ «ما» در هر دو نوشته جایگاه مهمی دارد. شریفی از نخبگان جهانوطن سخن میگوید و اندیشه از نسلی که میان جامعهٔ افغانستان و جهان بیرون نقش پل را بازی کرده است. اما «ما» فقط پناه نمیدهد؛ مرز هم میکشد. هر بار که از «ما» حرف میزنیم، باید بپرسیم چه کسانی بیرون از آن میمانند. زنانی را در نظر بگیریم که در دوران جمهوری موضوع صدها پروژهٔ «توانمندسازی» بودند. برایشان کنفرانس برگزار میشد، بودجه اختصاص مییافت و گزارش نوشته میشد. اما خود این زنان تا چه اندازه در تعیین اولویتها و ارزیابی نتایج نقش داشتند؟ امروز که طالبان بسیاری از حقوقشان را سلب کردهاند، آیا در گفتوگوی نخبگان دربارهٔ شکست جمهوری جایگاهی واقعی دارند؟
مردم روستاها و ولایتهای دوردست نیز همین وضع را دارند؛ همان کسانی که تصمیمهای بزرگ سیاسی و نظامی بر زندگیشان اثر میگذاشت، اما در گرفتن آن تصمیمها سهم اندکی داشتند. میلیونها مهاجر افغانستان در ایران و پاکستان نیز، که بسیاری از آنان امروز با اخراج، بیثباتی و تنگنای اقتصادی روبهرو هستند. و سرانجام نسل جوانی که پس از ۱۴۰۰ بزرگ میشود؛ نسلی که جمهوری را بیشتر از روایت دیگران میشناسد، اما باید پیامد فروپاشی آن را تحمل کند. اگر قرار است دربارهٔ گذشته حسابدهی صورت گیرد، این گروهها نباید فقط موضوع بحث باشند. باید بتوانند پرسشگر هم باشند.
البته «مردم» گروهی یکدست با تجربه و خواستهٔ مشترک نیستند. جامعهٔ افغانستان از نظر قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی، طبقاتی و نسلی متنوع است. تجربهٔ زنان کابل لزوماً تجربهٔ زنان روستاهای غور نیست. سرباز سابق ممکن است دربارهٔ جنگ نگاهی کاملاً متفاوت از خانوادهای داشته باشد که در همان جنگ عزیزی را از دست داده است. هیچکس نمیتواند ادعا کند به نمایندگی از همهٔ مردم افغانستان سخن میگوید. اتفاقاً یکی از مشکلات سیاست ما همین بوده که افراد و گروهها، بی آنکه چنین اختیاری داشته باشند، خود را صدای تمام ملت معرفی کردهاند.
نسل پل، اما پلی به کدام سو؟
تعبیر «نسل پل» که اندیشه به کار میبرد، موقعیت کسانی را که میان جامعهٔ افغانستان و جهان بیرون فعالیت کردهاند بهخوبی توضیح میدهد. اما یک پرسش باقی میماند: این پل تا چه اندازه دوطرفه بود؟ در بیست سال جمهوری، ایدهها، برنامهها، منابع مالی و شیوههای سیاستگذاری از بیرون وارد افغانستان شدند. نخبگان تحصیلکرده و آشنا با زبان و نهادهای بینالمللی در انتقال آنها نقش اصلی داشتند. اما آیا خواستهها، انتقادها و تجربههای مردم افغانستان هم با همان قدرت از این پل به مراکز تصمیمگیری میرسید؟ اگر پاسخ منفی است، باید پذیرفت که این پل بیشتر به جادهای یکطرفه شبیه بود.
تمام مسئولیت این وضع را نمیتوان بر دوش نخبگان افغانستان گذاشت. نهادهای بینالمللی، دولتهای خارجی و ساختارهای قدرت جهانی در تعیین جهت این رابطه نقش داشتند. اما این واقعیت ضرورت بررسی نقش نخبگان داخلی را از میان نمیبرد. کسانی که نقش میانجی را بازی میکردند باید بپرسند در کدام موقعیتها توانستند خواست مردم را منتقل کنند و در کدام موقعیتها فقط زبان و اولویتهای صاحبان قدرت را به جامعه ترجمه کردند.
“هیچکس نمیتواند ادعا کند به نمایندگی از همهٔ مردم افغانستان سخن میگوید. اتفاقاً یکی از مشکلات سیاست ما همین بوده که افراد و گروهها، بی آنکه چنین اختیاری داشته باشند، خود را صدای تمام ملت معرفی کردهاند.”
پل زمانی ارزش دارد که رفتوآمد در هر دو جهت ممکن باشد. وگرنه شاید از نظر مهندسی پل باشد، اما از نظر سیاسی بیشتر به یک ایست بازرسی شباهت پیدا میکند.
از آینه تا پنجره
شریفی از ما خواست به آینه بنگریم و اندیشه آمادگی خود را برای این کار اعلام کرد. این گفتوگو بدون جسارت آنان آغاز نمیشد. اما آینه، به تعریف، فقط خود ما را نشان میدهد. هر قدر هم صادقانه در آن نگاه کنیم، بیننده و دیدهشده یکی است. آنچه امروز کم داریم، پنجره است: جایی که از آن کسانی را ببینیم که در بیست سال جمهوری و پنج سال تبعید کمتر دیده شدند، و مهمتر از آن، جایی که آنان بتوانند ما را ببینند و از ما بپرسند.
این نوشته قصد ندارد نسخهای برای آنچه باید کرد ارائه دهد. چنین نسخهای، اگر باز هم از میان همین حلقه نوشته شود، همان مشکلی را تکرار میکند که این نوشته از آن سخن گفت. هدف من تنها این است که پرسشی را که در این گفتوگو جا مانده بود، به میانهٔ بحث بازگردانم.
حسابدهی واقعی ما را با پرسشهایی روبهرو میکند که شاید هرگز نخواستهایم از خود بپرسیم؛ پرسشهایی که پاسخشان ممکن است تصویر دلخواه ما از گذشته را برهم بزند. اگر این گفتوگو قرار است معنایی داشته باشد، گام بعدی آن نباید نوشتهٔ دیگری از نخبهٔ دیگری باشد. گام بعدی باید پرسشی باشد که کسی بیرون از این حلقه از ما میپرسد، و ما ناچار باشیم به آن پاسخ دهیم.
